بیست و نه سال پیش
بيست و نه سال پيش در چنين روزي خبر آوردند كه «پدر» ديگر برنمي گردد.روز،روزي ابري بود،اهالي به ياد او و چهار نفر ديگر بر سر و سينه مي زدندومن كه بچه اي بيش نبودم حيران از اين هياهو غرق ابهام بودم كه اينها چرا بر سر و سينه مي زنند.براي چه؟
سالها گذشت و در بهاري ديگر خبري ديگر آوردند«پدر برگشت»،اين بار غرق هياهو نشدم،حيران هم نشدم،چراکه هم بزرگتر شده بودم و هم مي دانستم كه اهالي براي چه مي گريند.آخر جنازه هاآمده بودند.!!!
...و اينك هرچه مي گردم از آن شور و حال اهالي اثري نيست.هست ولي نه به آن خلوص . هست اما پر از پيرايه است.هست اما.........
به همين بهانه شعري زيبا از سعيد بيابانكي را بخوانيد:
ميان خاك سر از آسمان در آورديم
چقدر قمري بي آشيان در آورديم
وجب وجب تن اين خاك مرده را كنديم
چقدر خاطره نيمه جان در آورديم
چقدر چفيه و پوتين و مهر و انگشتر
چقدر آينه و شمعدان در آورديم
لبان سوختهات را شبانه از دل خاك
درست موسم خرما پزان در آورديم
به زير خاك به خاكستري رضا بوديم
عجيب بود كه آتشفشان در آورديم
به حيرتيم كه اي خاك پير با بركت
چقدر از دل سنگت جوان در آورديم
چقدر خيره به دنبال ارغوان گشتيم
زخاك تيره ولي استخوان در آورديم
شما حماسه سروديد و ما به نام شما
فقط ترانه سروديم - نان در آورديم -
براي اين كه بگوييم با شما بوديم
چقدر از خودمان داستان در آورديم*
به بازياش نگرفتند و ما چه بازيها
براي اين سر بي خانمان در آورديم
و آبهاي جهان تا از آسياب افتاد
قلم به دست شديم و زبان در آورديم

