تبليغاتX
کویر

کویر

اجتماعی -فرهنگی

بیست و نه سال پیش

 

بيست و نه سال پيش در چنين روزي خبر آوردند كه «پدر» ديگر برنمي گردد.روز،روزي ابري بود،اهالي به ياد او و چهار نفر ديگر بر سر و سينه مي زدندومن كه بچه اي بيش نبودم حيران از اين هياهو غرق ابهام بودم كه اينها چرا بر سر و سينه مي زنند.براي چه؟

سالها گذشت و در بهاري ديگر خبري ديگر آوردند«پدر برگشت»،اين بار غرق هياهو نشدم،حيران هم نشدم،چراکه هم بزرگتر شده بودم و هم مي دانستم كه اهالي براي چه مي گريند.آخر جنازه هاآمده بودند.!!!

...و اينك هرچه مي گردم از آن شور و حال اهالي اثري نيست.هست ولي نه به آن خلوص . هست اما  پر از پيرايه است.هست اما.........

به همين بهانه شعري زيبا از سعيد بيابانكي را بخوانيد:

 ميان خاك سر از آسمان در آورديم
چقدر قمري بي آشيان در آورديم

وجب وجب تن اين خاك مرده را كنديم
چقدر خاطره نيمه جان در آورديم

چقدر چفيه و پوتين و مهر و انگشتر
چقدر آينه و شمعدان در آورديم

لبان سوخته‌ات را شبانه از دل خاك
درست موسم خرما پزان در آورديم

به زير خاك به خاكستري رضا بوديم
عجيب بود كه آتشفشان در آورديم

به حيرتيم كه اي خاك پير با بركت
چقدر از دل سنگت جوان در آورديم

چقدر خيره به دنبال ارغوان گشتيم
زخاك تيره ولي استخوان در آورديم

شما حماسه سروديد و ما به نام شما
فقط ترانه سروديم - نان در آورديم -

براي اين كه بگوييم با شما بوديم
چقدر از خودمان داستان در آورديم*

به بازي‌اش نگرفتند و ما چه بازي‌ها
براي اين سر بي خانمان در آورديم

و آب‌هاي جهان تا از آسياب افتاد
قلم به دست شديم و زبان در آورديم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

چراغي براي عبور

این مطلب را برای یکی از نشریات نوشته بودم وحال که مطلب چاپ شده است از لحاظ اخلاقی می توانم آن را دروبلاگ خودم نیز منعکس کنم.مطلبی که با کارو حرفه ام  مرتبط است و به همین جهت قلم آن خیلی وبلاگی نیست .                                                                     

       گزاره ي پذيرفته شده اي كه در حال حاضر برجامعه ما جاري و ساري است براين مبناسامان گرفته كه  بسياري از مردم با جزئيات و ابعاد مختلف اجتماعي و خدماتي بيمه آشنا نيستند و در خوش بينانه ترين حالت  تنها درهنگام بروز سوانح و خسارت هاست كه تازه به يادمي آورند كاش پشتيباني داشتند كه همراهيشان مي كردتا در اين وانفساي درگيري وگرفتاري دستشان رابگيردو پابه پايشان ببرد.

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

زودبرگرد

يادم مي آيد مردي را

كه براي روزیِ  حلال

با بوسيدن قرآ ن ِكاهي خانه

ترك وطن مي كرد

وهماره

كاسه اي سفالين ،پرازآب

با دستان پر صداقت مادر

بدرقه ي راهش مي شد.

 درحبابهاي روشن آب

و مردمك چشماني

كه به آسمان

خيره مي ماند

 مي توانستي دستان نياز را بخواني :

                                                                                                   «زود برگرد»

     ...............................................................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

چرا؟

  ديروز، ناخودآگاه يادشمعداني منزل پدری ام افتادم.

تنها گل منزل مابود.با برگهايي چرب و نگاههاي ملتمسانه!!

ديرورز،ناخودآگاه يادروزهاي سرد دي ماه آن روزها افتادم.

سرمايي كه سوز آن من و برادرهايم را وادارمي كرد شبانه بدورازچشمان مادر،كفشهاي خيس و سرما خورده مان  را زيركرسي بگذاريم.

ديروز ،ناخودآگاه ياد پنج توماني هايي افتادم كه مادر هرپنجشنبه به ما مي داد

پنج توماني هايي كه كم بود اما نمي دانم چرا منتظرش می شدیم!!!

ديروز، ناخودآگاه به ياد «امين» همكلاسي سوم راهنمايي ام افتادم.

همو كه وقتي معلم بي محابا براوتاخت كه اين كلاس يا جاي من است يا تو؟ او شجاعانه حق را به خود داد.

....و من هنوز نمي دانم چرا ابهت شمعداني با آمدن «حسن يوسف» نشكست؟

گرماي بخاري مثل كرسي هاي سنتي بردل هيچ كس نچسبيد؟

لذت پنج توماني هاي  طلایی آخرهفته ٬ هنوز ازبین نرفته است؟

...وچرا گريه هاي معلم دروز شهادت «امين» قطع نمي شد!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

احساس

 

چندی است

احساس می کنم 

 قدری پیر شده ام

  آخر

  برتعدادٍ خاطراتی که برای دیگران  تعریف می کنم

 هرروز اضافه می شود.

                                 یک روز ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

دانیال

   «دانيال» ،نامي است كه بيش از هرچيز «نبي» بودن آنرا مي دانيم.مي دانيم  يكي از پيامبران بني اسراييل بوده كه درقرن هفتم پيش ازميلاد مي زيسته و تعبير معروف او ازخواب «نبوكدنصر»يكي ازحاكمان آن زمان موجب نفوذ او شد. مقبره او در شوش بوده و.....

   « دانيال » قصه من اما نه «نبی» است و نه« حاکم»،بچه حدودا سه ساله اي است كه در يكي از مهدكودكهاي تهران روزگار مي گذراند اوفرزندمادر و پدري است كه چندي است ازهمديگر جداشده اند.«مادر» خانه و زندگي را رها كرده (ببخشيدجمع كرده!)و رفته.پدر نيروي خدماتي يكي از شركت هاست كه توان تامين هزينه هاي اوليه خودرا نيز ندارد،او مجبور است صبح زود از يكي از حواشی اطراف كرج «دانيال»را به مهدكودك برساند و خود به محل كاربرود.نزديكان« دانيال» مي گويند فقر اجازه خريد حتي يك كيف را به پدر نداده و او هرروز وسايل «دانيال»را داخل نایلون مي كند و به مهد مي فرستد.نایلونی که اتفاقا هرروز تکراری است.«مهد»ي كه به جهت نزديكي جغرافيايي با محل كار پدر،بچه هايي را پذيرفته كه هرروز آنها را با خودوهاي لوكس !!مي آورندودر كيفهاي رنگارنگشان موادغذايي رنگين جا مي دهند.مي گويند چند روزي است كه مدام از بيني بچه خون مي آيدو چون علت پرسيده مي شودغرور پدر مي گويد:« آخر هميشه با دماغش «ور» مي رود»!!.مي گويند روزي كه پدر و مادر جداشدند فاميلهاي پدر ،اورا شماتت كردندكه :«چرا بچه روقبول كردي؟بايد سر مادره مي گذاشتي» و همين شماتت منجر به كتك كاري پدرنزد بچه دوساله مي شودومشكلات رواني و افسردگي هايي كه بعد از آن دامن بچه بيچاره را مي گيردوروزها گوشه گيري و سكوت را به او هديه مي كند!.تمام تن بچه را جوشهاي ريز و درشت فراگرفته و مشكلاتُ٬ اجازه رسيدگي به او را نمي دهد.من نمي توانم بفهمم كه پدر شبها را با بچه دو ساله چگونه سر مي كند.نمي دانم خستگي روزانه پدر اين اجازه را مي دهد كه با فرزند خودش بازي كند ياخير؟نمي دانم جاي خالي "مادر"چگونه پرمي شود.نمي دانم بچه!!!واي بچه ،بچه ،بچه......آيا او معناي «سك ، سك»را مي فهمد كه من هرروز بايد-تاكيد مي كنم« بايد»- آنرا براي بچه خودم بگيرم؟اواصلا مي داند «شكلات»چه رنگيه؟مربي هاي مهد مي گوينداورا باميوه ساير بچه ها شريك مي كنيم اماآيا با اين قضايا "اعتمادبه نفس" در بچه نمي ميرد؟راستي حال او  وقتي كه مادر بچه ها را مي بيند كه چطور عزيز دردانه شان را بغل مي كنند چگونه است؟وقتي كه كفش پاره پاره خود را با كفش ديگر بچه ها با نگاههای حسرت بارش مقایسه می کندچطور؟ آيا او مي تواند با دنياي بچه هاي ساكن مهد بازي كند؟منظور واژه هاي ديگرهمبازي هايش را مي فهمد؟شرك را مي شناسد؟سيا ساكتي را چطور؟ ......هزاران هزارسوال مثل خوره به جانم نسشته و جواب درستي ندارم.فقر؟طلاق؟ناداني؟سياست؟نمي دانم،نمي دانم."دانيال" را مي بينم  و بي اختيار نگاهش را دنبال مي كنم .آنطرفتر راننده اي براي زني بوق  مي زند،زن بچه را بغل كرده و بوسه كنان ......... !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

نیاز

 

..و این همان ماذنه است که دل را میستاند و سر را وادار می کند که بر آستانش کرنش کند . همان ماذنه ی دلربا ٬ که از مناره های فیروزه ای رنگش  باآن نوای مو سیقیایی اش نوایی بر می آید که دل را به یغما می برد و  خدای را "بزرگ "می داند ٬وادرارمان  می کنددر کشمکش "من" و "او"یی که مرا از بهشت برین راند "الله اکبر"بگوییم تابا تکرارو تکراروتکرار این مفهوم کبریایی به معرفت بزرگ "او" برسیم ٬شاید "آدم" شویم و در این آدمستان ٬ "آدمیت " بیاموزیم و "انسان "شویم و "انسانیت"٬ تا "بار "امانتش راکه  آسمان و فلک نتوانست ٬ به "اویش"بسپاریم. 

  باید بخوانمش چرا که چون می خوانمش می خواندم و چون می خواندم می فهمم که می توانم "او" باشم در زمین . "ملکوت" باشم در "ناسوت" و"نامی"باشم در "جماد "

و تو نمیدانی که "لذت" این دستان ملتمس به قنوت ایستاده  و "ناز" این نیازبه تمنا افتاده چه حالی دارد و "مرید" چنین "مراد" بی منت شدن ٬چه صفایی .

و تو نمیدانی که غلطان شدن این "اشک " منقلب اگر با خندان شدن آن "روح" منفرد بیامیزدچه "عشقی "پدید آورد   و چه "عاشق ومعشوقی "٬ که در "آنی"جایشان عوض می شود و همین گردیدنهاست که زیباست و زیبایی می آفریند!!! 

....وای که  چه"هیاهویی" پس این "خواهش" خفته است وچه  "ولوله ای" پس آن "داهش"بر پاست.معامله ای که ازل نمی شناسدو  ابد نمی داند چیست؟!که اگر"آدم"باشیم٬"انسانیت " پیشه کنیم و "عاشق "بمانیم٬"خدایی" می شویم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

ما باشیم

 

 این یکی از شعر های قدیمی است که در یکی از شب های سرد بهمن ۱۳۷۷سروده شده بود ٬شعری که  در وبلاگ قدیمی هم گذاشته بودم و شاید بسیاری از دوستا ن آن را دیده باشند...

    بیا آن دم که باران در شبی تاریک می بارد

    و سو سوی چراغی در دلی خاموش می گرید

    من و تو در کنار هم ٬ برای هم ٬ برای قصه ی فردا

    جدا از بزم شادی ها ٬ برای وحدت غم ها

    حصار تن فرا شو ییم و خود تنها بیندیشیم

    و با این شستن  و دیدن

    رها باشیم و ما باشیم   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

عدم

                 

 

وچه سخت و دشوار

 که ببینی ٬ اشکی

                                              مور را باخودبرد              

                                              تا "عدم" آموزد              

چشم هایم دیدند

مور   می خندید                     

                                       آب هم سر برداشت

                                         وچنانش غرید                      

خنده ها گرییدند

  گریه ها خندیدند                 

                        ساده  بودم اما                 

                       درس را پس دادم

                                

                     چون"عدم" را دیدم

                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

رنگین پوست

پست امروز را از یکی از وبلاگ ها بدون کم و کاست کپی کردم

وقتي به دنيا ميام، سياهم،
 وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
 وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،
 وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...

 

و تو، آدم سفيد...


، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي

 وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،
 وقتي سردت ميشه،  سفيد آبي
 وقتي مي ترسي، زردي،
 وقتي مريض ميشي، سبزي،
  و وقتي مي ميري،خاکستري اي...  
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

روابط عمومي ديجيتال

 

    

امروزه دیگر باید کارکردهایی مثل چسباندن پلاکاردوتنظیم ميكروفن وصدا و تصوير راازجمله كارهايي دانست كه تاريخ مصرف آنها براي روابط عمومي پايان يافته و آرام آرام  كاركردها ووظايف جديدي براي روابط عمومي ها و كارگزاران آنها پديد آمده و صدالبته كار كردن در اين عرصه نيز نياز مند اگاهي و اطلاعات بكر ، جديد و تازه است.

    كار كردن در" روابط عمومي ديجيتالي"يعني كار كردن در جايي كه هر لحظه refreshمي شود . يعني تعريف  مفهوم " 24در 7"، يعني خود را بادنياي پيراموني تطبيق دادن ، يعني بازي با كيبرد و عقب نماندن ازقطارسيريع السير تكنولوژي لحظه اي ،يعني فاصله گرفتن از "من" و نزديك شدن به "ما"، يعني....

  در"روابط عمومي ديجيتالي" به كار با تكنولوژي جديدنبايدقانع شد،منظور مسلح شدن به تكنولوژي نيست، مراد اصلي مديريت مشكلات مخاطبان با استفاده ازتکنولوژی است و معیار سنجش نیز "چگونگی تعامل با مخاطبان" است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

روابط عمومی یعنی...

 

   مي گويند علم است و در دانشگاهها تدريس مي شود. كنفرانس بين

 

 المللي برايش مي گيرند و بهترين هايش را انتخاب مي كنند . همه از

 

 وجود با عظمتش مي گويند و مي ستايندش !خانه شيشه اي مي

 

 خوانندش و ...

 

   روي كاغذ همه چيز مرتب است . منظم منظم . علم است و.

 

 استادانش به استاد بودنش مي بالند و انجمن هاي جورواجور

 

 مرتب برايش كف مي زنند و جايزه مي گيرند و لوح ميستانند !!ما هم

 

که دلمان خوش است درسش را خوانده ایم!!

 

 

اما....اما....اما....!!!! 

  اما به نظر من روابط عمومي يعني : زدن اطلاعيه بر در و

 

ديوار .!!! يعني : خواندن روزنامه و اگر خوش ذوق باشي گزينش

 

وچسباندن مطالبي كه خوشايند از ما بهتران!!! باشد . يعني :

 

 پاسخ گويي به سوالاتي كه هيچ وقت به جواب نمي رسند !!

 

يعني: سركار گذاشتن مردم !!! يعني :  براي

 

مناسبت هاي ريز و درشت تقویمی ٬جمله هاي قشنگ بنويسي .

 

 تراكتشان بكني و !!در نهايت بنري و استندي !!! يعني:  توجيه

 

 مسايل و گاف هاي ريز و درشت بزرگان !!!و نه مديريت بر بحران هاي

 

 ناخواسته !!! يعني: حرف هاي و تاكيد مي كنم حرف هاي گنده

 

 گنده !!!يعني انعكاس همه چيز آنطور كه مي خواهند !!!يعني :

 

 آشنايي با كامپيوتر و فتو شاپ !!!روانشناسي كيلو يي چند؟

 

يعني : تسلط بر فن  عزیزپاچه خواري !!! يعني:  بروشور . يعني:

 

 نشريه ، و تازگي ها يعني: سايت !!!!يعني : انتظار براي مرگ و

 

 ميرها ! شايد بتوان زير پلاكارد تسليت٬ " روابط عمومي " را

 

 خوشگل تر نوشت !!! يعني: شناخت موقعيت ها به نفع افراد .

 

 . !!! یعنی شناخت درست ارتباطات رییس سازمانی!!! .يعني:

 

افكا ر سنجي از آنچه سفارش مي دهند و نتيجه سفارش هم كه

 

معلوم است !!!

 

يعني" .....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

قدرت نرم

   رسانه هاي جمعي در حال حاضر دنيا هاي ذهني و غير واقعي را به

 

جهانيان مخابره مي كنند ، آنها ديگربه انعكاس واقعيات نمي انديشند بلكه

 

واقعيت ها را مي سازند. ودر اين دنياست كه مفاهيم جديد متولد مي شود.

 

يكي از اين مفاهيم " قدرت نرم " است و آن را  به "شكل دهي ترجيهات

 

ديگران "تعريف مي كنند . همان كه به گفته ي" ژوزف ماني " زماني يك 

 

كشورمي تواند  به آن دست يابدكه اطلاعات را بر گونه اي ترسيم كند تا از

 

آنها امتياز بگيرد .

 

جنس قدرت در اين مفهوم  "اقناع" است  و در قدرت سخت

 

"اجبار"،با اين شيوه اگر بتوان ديگران را به آنچه مي خواهيم سوق دهيم

 

 ديگر نيازي به استفاده از چماق و هويج نيست .

 

 " قدرت نرم " رفتار با جذابيت براي تاثير گذاري است اما غير محسوس ،

 

 سرمايه گذاري بر روي ذهنيت هاست براي ايجاد اشتراكات . با استفاده از

 

اين قدرت  مي توان  با بكار گيري ابزاري مثل فرهنگ ، آرمان و ارزشها به

 

 گونه اي غير مستقيم بر منافع و رفتار ديگر ان تاثيرگذاشت.

در اين فضا گمان مي رود آنچه مايه تفاخر محسوب ميشود نه تاكيد كودكانه

 بر دستيابي مستقيم به برخي حقوق٬ بلكه سرمايه گذاري بر استفاده ي

بهينه از قدرت رسانه ها براي رسيدن به" قدرت نرم " است تا ما هم بتوانيم

واقعيت بسازيم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

روابط عمومی نوین

 

      نگارش این پست  به دو دلیل است :

۱-در معرفی نویسنده وبلاگ٬ُنوشته ام از کارم هم می نویسم .

۲- می دانم که بیشتر بازدیدکنندگان از وبلاگ "روابط عمومی" را می شناسند.

      امروزه روابط عمومی ها دارای نقش های متفاوتی شده اند و اصلا نمی

 توان آنها را با  نقش های ۵و یا حتی ۲ سال پیش  مقایسه کرد . از این رو

 در فکر نوشتن مقاله ای برای رسیدن به پاسخ این پرسش هایم  که :

      الف) چه نقش ها و وظایفی در روابط عمومی پا بر جا مانده است؟ 

      ب)چه نقشهاو ایده هایی  در حال متولد شدن است؟

      ج)چه نقش هاو وظایفی در لب مرزند و آرام آرام به عنوان نقش های اصلی و

 استاندارد  خود را معرفی می کنند؟

      د)چه نقشها و وظایفی در روابط عمومی ها از بین رفته است ؟

 

 

(پیشنهاد حاج حسین: خواننده ها ی عزیز می توانند پاسخ سوالات بالا را برای کمک به بحث بنویسند.)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

بدون شرح

 

     بدون شرح

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

حسین(ع)

 

    باز محرم آمد و دلها با یاد حیسن و عباس است که آرام می گیرد و با نام زینب است که صبوری را می آموزد . نمی دانم این

شعر را کجا خواندم و کدام یک از دوستانم برام فرستاده بود . اما به مناسبت محرم خواندنش را  به همه دوستداران " حسین "

 توصیه می کنم


خواب ديدم، اينكه مرده‌ام

خواب ديدم خسته و افسرده‌ام

روي من خروارها از خاك بود

واي  قبر من چه وحشتناك بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

افسر

 

             ستونهای اصلی حمام عمومی زنانه ریخت و تنها صدای جیغ و ناله بلند شد . حمام زنانه بود و هیچ کس جسارت کمک نداشت

            یک افسر نظامی دست بکار می شود و زنان را یکی یکی نجات میدهد .زنان سالم بیرون می آیند اما تعصب های کور٬ مردان محل را غیرتی! می کندو افسرنظامی قربانی ! می شود .  

.... وقتی جنازه رزوی زمین می افتد دوباره جیغ زنان در می آید! 

                                                           آخر افسر نظامی یکی مثل آنان بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

..... و اين صدام لعنتي

   نفرت من از صدام موجب شد که دومین مطلب را هم درباره او بنویسم . هرچند که از اینکه بنام او می نویسم هم خیلی خوشحال نیستم چرا که اعتقاد دارم :"حیف قلم است که برای او بچرخد . در هر مقامی ٬حتی نکوهش او ".


 

      حسين تكريتي معروف و مشهور به صدام نامي كه هزاران چهره داشت و خوي حيواني او بسيار كسان را  غمگين كرد. دست‌هاي آلوده او آغشته به خون بسيار بسيار مردان و زنان بود، مردان و زناني كه آدم بودند و به حكم همين آدميت بايد زندگي مي‌كردند و از زندگيشان و حيات‌شان لذت مي‌بردند، اما تنها به فرمان يك‌نفر، يك نام و يك حيوان! از چنين لذت دلنشيني محروم ‌شدند. چند نفر را نمي‌دانم.

  در خبرها گفتند "او اعدام شد" گزارشي از يك واقعيت و نه خود واقعيت. همين؛ اعدام شد. تمامي رسانه‌ها 24 ساعت و تنها 24 ساعت به او پرداختند، و جان كلامشان اين بود: "اعدام شد، تمام شد و مرد. "

  نمي‌دانم بايد شاد باشم يا غمگين؟ مي‌گويند:" بايد برقصم، شاد باشم، كف بزنم، بخندم، شيريني بخورم و دست افشاني بكنم"٬ اما شما بگوئيد مي‌توانم؟ من زاده سالهاي دورم (و چقدر زود مجبورم بدون اينكه بچگي كنم بنويسم دور!)، من و همسالان من كه در فاصله سالهاي 50 تا 55 بدنيا آمده‌ايم با نام صدام بخوبي آشنائيم. آژير خطر را مي‌شناسيم، بمب را فهميده‌ايم، قلك‌هاي پلاستيكي نارنجك گونه! را بارها با اندك پول تو جيبي‌مان ـ اگر بود ـ پر كرده‌ايم. پرده‌هاي گوشمان با ديوارهاي صوتي آشناست، بارها ريختن راكت‌ها را بر شهرهامان شمرده‌ايم، با شمايم كه جنگ را بخوبي خوانده‌ايد، يادمان بيايد ايامي را كه جنگ بود، الله اكبر بود، سرود بود و نداي آهنگران كه: "برويد" كه: "امروز دير است". جنگي كه هرگز فكرش را هم نمي‌كرديم تمام شود، هر روز منتظر بوديم تا عزيزي بيايد و قبري كنده شود، هر روز منتظر بوديم تا دوستي بيايد "پا" نداشته باشد، هر روز منتظر بوديم پدري برگردد بايك "دست"، خيابان‌هامان بوي شهيد گرفته بودند، فرش‌هامان را به احترام خون نمي‌شستيم، تلويزيون‌هامان خاموش بود و اگر روشن مي‌شد اين صدا را به گوش‌ها مي‌رساند: " صدايي كه هم‌اكنون مي‌شنويد .... ".

  رگبار گلوله بود و تفنگ، روزي خيابان‌هامان نام شهيد گرفت، روز ديگري كوچه، و فردايش بن‌بست‌هامان!  و تعداد زيادي از شهدامان كه بي‌خيابان و كوچه و بن‌بست ماندند! دردناك است نه، زياد! زنان باردارمان پر از دلهره و هراس مي‌شدند و خود مي‌دانيد كه چه بچه‌هايي از دامان اين زنان تحويل جامعه شد.

  نمي‌دانم چه بگويم، روزي گفتند پدرمان برنمي‌گردد، صبوري پيشه كرديم، ديگرروز با عصا و بيمارستان و بوي گند تزريقات و آمپول اشنا شديم و هيچ نگفتيم، هر روز هزار بار مي‌مرديم و جالب آنكه مي‌مانديم! در فردا روزش  با سموم خردل و اعصاب و سيانور و فسفر و گوگرد  مجبور مي‌شديم با آمپول" آتروپين "سر كنيم و اصطلاحات شيميايي و ميكروبي و راديواكتيو (ش.م.ر) را ياد بگيريم.

    گمان مي‌كرديم ديگر شيميايي پايان جنگ است اما جنگ تمام شد، بچه‌هايي متولد شدند و مي‌شوند! كه عقب افتاده‌اند، هفته‌اي نيست نامي به ليست بلند شهدا اضافه نشود! جنگ تمام شد اما صدام نه، او وحشي بود و ديكتاتور٬ فقط خون را مي‌ديد و طناب دار و گره‌هاي وحشتناك آن را، رگبار گلوله را موسيقي مي‌دانست كه آرام‌اش کند. اما ارضا نمي‌شد. چه بگويم؟ موسوليني؟ هيتلر؟ ميلوسويچ؟ نه فقط صدام، من صدام را نمي‌بخشم آمريكا را نمي‌بخشم، جنگ را نمي‌بخشم، عراق را و عراقيان را نمي‌بخشم، آنها هرگز برادر! ما نبودند! حماس را نمي‌بخشم! ليبي را نمي‌بخشم! عرب را نمي‌بخشم!و صدام را، صدام را، صدام را. او كثيف‌ترين بخش تاريخ من و ما بود.

  تمام شد اما هرگز از تمام شدنش لذت نبردم، كف نزدم، حتي اشك نريختم، نه براي او، چرا كه اشك‌هايم همه براي مردان و زنان نيك سرزمين‌ام ريخته شده بود، براي همه شهدامان! براي پدرم!!، لعنت خدا بر او باد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

دوست داشتن

 

    نمیدونم این مطلب و یا مثل این رو کجا خوندم ٬ولی از خوندنش خیلی لذت بردم ٬باور کنید خیلی قشنگه .از

 

 اون داستان های کوتاهه که آدم دوست داره همیشه روبروی چشاش باشه و با اون معنی دوست داشتنو با تموم

 

وجود بفهمه .

 

                                          

 

   یه دختر نابینایی بود که  با یه نفردوست شد .  تداوم رابطه باعث شده

 

 بود اون رو خیلی دوست داشته باشه به همین خاطر همیشه بهش می

 

 گفت : اگه من 2 تا چشم داشتم برای همیشه باهات می موندم .یه روز یه

 

 نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره ...

 

دختره وقتی تونست دوستشو ببینه دید که اونم نا بیناست ....

 

به پسره گفت : دیگه دوست ندارم ٬ نمیخوامت از پیش من برو ....

 

پسره وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد و گفت مواظب چشمای من

 

 باش ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمد جواد آریا  | 

صدام

صدام ٬ صدام ٬ صدام ٬ .......

این واژه ایی است که من و هم نسلان من بسیار شنیده ایم ٬ واژه ای پر از نفرت ٬ سرشار از شرارت و

 لبریز از شقاوت . و امروز ویا بهتر بگویم نسل امروز جور دیگری با این واژه آشناست . واژه ای که جنگ را

 با آن می شناسند ٬عراق را ٬و از همه مهمتر بوش را و امریکا را .

دیروز حکم  اعدامش را صادر کردند ." سیما"ی ما سعی کرد خود را شاداب نشان دهد . چند گزارش تهیه

 کرد و بیشتر با آنانی مصاحبه کرد که ته لهجه کرد ی و عربی داشتند . مراد از انتخاب آنان چه بود رامن

 نمی دانم اما  با شنیدن اعدامش خیلی خوشحال نشدم . واقعا این عدالت است و قاضی پرونده باید

 به این حکمش ببالد ؟ به نظر شما چه چیزی ثابت شد ؟ اینکه او قاتل بوده ؟ این را که همه می

 دانستند . منظور از اطاله ی دادرسی در این پرونده چه بود ؟ چه هدفی پشت پوشش های رسانه ای

 دنیا از این قضیه بود ؟ راستی شما میدانید اثر هشت سال جنگ با ایران در کجای این پرونده گم شد ؟

متهم ٬ مجرم شناخته شد ٬ همین . اما چه جرمی ؟

کدام فرزند شهید را می شناسید که با شنیدن این خبر اشک شوق در چشمانش جاری شد ؟ با کدام

 جانباز در باره این حکم صحبت کرده اید ؟ بار غم کدام مادر شهید٬ با شنیدن این خبر اندکی کم شد

؟چهره ی غمبارکدام همسر شهید رنگ آرامش به خود دید ؟  کدام اسیر جنگی ایرانی درد غربت هشت

 ساله را با شنیدن این خبر فراموش کرد ؟ و... و هزاران پرسشی که جواب آنها برای من مبهم است !!

بعضی وقتها با خود می اندیشم که انگار در دنیای دیگری سیر می کنم . چرا که من نه با کمک به عراق

 ومردمانش در زمان حمله ی آمریکا به آن کشور موافق بودم و نه کنون از خبر اعدام ددمنش ترین آدم روی

 زمین ( از نظر من )  خوشحال . پس حق من چه ؟ حق همه ی آنانی که با صدام و مردمانش جنگیدند

 چه ؟ حق باکری ؟ حق زین الدین؟ حق همت ؟ حق پدرمن ؟ حق مادر من ؟ حق من ؟ حق .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد جواد آریا  |